تبليغاتX
داستان-عکس خفن-دانلودستان

داستان-عکس خفن-دانلودستان
خبرنامه این وبلاگ دارای 347عضو می باشد/این وبلاگ از 41کشورجهان بازدید کننده دارد.

عادل حبیبی

مشکین شهر
این وبلاگ را بخاطر آن طراحی و اجرا نمودم تا در خدمت هموطنان خود باشم.
من تورکم بونا فخر ائدیرم. سیاست دونیاسینی سئومیرم. سئودیم حایات دا بیر ماوی رنگی بیرده ساوالان داغی دیر.یاشاماقا بهانه تاپمادان بورادا یازماغا باشلادیم منیم سوکاکلاریمدا گزینتی یه چیخارسینیز لوطفا ماسکا سیز اولون.
--------عزیزانی که می خواهند با ما تبادل لوگو کنند می تونند در پیوندهای وبلاگ گزینه کد لوگو را کلیک کنند تا از آن وبلاگ کد را بردارنند.-----
این وبلاگ روزانه حداقل 2 بار آپدیت می شود. در صورت تمایل پس از اضافه کردن لینک ما به وبسایت یا وبلاگ خود اطلاع دهید تا شما را در بالای پیوند ها لینک کنیم.اينم آيدي منه هر كي مي خواد با من بچته بياد در خدمتم.18 ساله.shokalate_baba
-------------------------
وبلاگ داستان-عکس خفن-دانلودستان با وبلاگ ها و وبسایت های با محتوای مخالف با قوانین جمهوری اسلامی ایران تبادل لینک نمی کند.
-------------------------
وبلاگ در قبال محتوای بعدی پیوندها مسئولیتی ندارد.

اینم آدرس های ورودی وبلاگ:
www.axvadastan.blogfa.com
www.axvadastan.dom.ir
www.axvadastan.coo.ir
www.axvadastan.org.ir
www.axvadastan.eva.ir
www.axvadastan.33ir.com
www.adel.33ir.com
www.axvadastan.hoo.ir
http://axvadastan.snm.ir/
www.axvadastan.sub.ir
www.meshkin.veb.ir
------------------------------
اینم ایمیل جدیدم:adelkhiyavi@gmail.com
mahamdeldarim2@yahoo.com
-------------------------
اینم شماره موبایل مختص وبلاگ:
09378998945
----------------------
خبر خوش برای طرفداران دعوتنامه پرشین گیگ
در حال حاضر5دعوتنامه پرشین گیگ در دستم هست دوستانی که مایلند می تونند در قسمت نظرات اعلام کنند.در ضمن بایستی عضو وبلاگ هم باشند.
--------------------
کاربران وب سایت می تونند با ارسال نظرات و اس ام اس های خود با نام خود در وب سایت جاری و جاویدان شوند.منتظرتونیم 09378998945***
××××××××××خبر خبر××××× برنده قرعه کشی دعوتنامه پرشین گیگ کاربرdaroogke تاریخ عضویت 25/4/88 مبارکشون باد.
adelkhiyavi@gmail.com

» هفته سوم آبان 1388
» هفته اوّل آبان 1388
» هفته سوم مهر 1388
» هفته دوم شهریور 1388
» هفته اوّل شهریور 1388
» هفته چهارم مرداد 1388
» هفته سوم مرداد 1388
» هفته دوم مرداد 1388
» هفته اوّل مرداد 1388
» هفته چهارم تیر 1388
» هفته دوم تیر 1388
» هفته اوّل تیر 1388
» هفته چهارم خرداد 1388
» هفته سوم خرداد 1388
» هفته دوم خرداد 1388
» هفته اوّل خرداد 1388
» هفته چهارم اردیبهشت 1388
» هفته سوم اردیبهشت 1388
» هفته اوّل دی 1387
» هفته چهارم آذر 1387
» هفته سوم آذر 1387
» هفته اوّل آذر 1387
» هفته چهارم آبان 1387
» هفته سوم آبان 1387
» هفته دوم آبان 1387
» هفته اوّل آبان 1387
» هفته چهارم مهر 1387
» هفته سوم مهر 1387
» هفته اوّل مهر 1387
» هفته اوّل شهریور 1387
» هفته دوم مرداد 1387
» هفته اوّل مرداد 1387
» هفته سوم تیر 1387
» هفته دوم تیر 1387
» هفته اوّل تیر 1387
» هفته چهارم خرداد 1387
» هفته دوم خرداد 1387
» هفته چهارم فروردین 1387
» هفته سوم فروردین 1387
» هفته دوم فروردین 1387
» هفته اوّل فروردین 1387
» هفته چهارم اسفند 1386
» هفته سوم اسفند 1386
» هفته دوم اسفند 1386
» هفته چهارم بهمن 1386
» هفته سوم بهمن 1386
» هفته دوم بهمن 1386
» هفته اوّل بهمن 1386
» هفته چهارم دی 1386
» هفته سوم دی 1386
» هفته دوم دی 1386
» هفته اوّل دی 1386
» هفته چهارم آذر 1386
» هفته سوم آذر 1386
» داستان ها و نوشته های خودم
» كيان خياو - ي بورادان اوخويون
» فروش فوق العاده سريال افسانه جومونگ
» داستان های کوتاه
» تصویر تیم فوتسال جوانان توحید شهرستان مشکین شهر
» دعوتنامه ها
» تصویر مسخره تیم محبوبم پرسپولیس!!!
» آیدی و ایمیل های مشکین شهری ها

» پسر مامان و بابا
» کوسخول های خیابانی
» قابه زندگی
» تازه ترین نه اما جالبترین عکس ها
» شرکت سیمان مجد خواف
» كتاب نامه ي الكترونيك
» سحرو پانی دو اسطوره
» دلنوشته های یه دختر 16 ساله!
» مطرب خلافکار
» آی ساوالان
» به یاد روزهای گذشته...
» هرچه بخواهید اینجاهست
» گل یخ
» عاشقانه
» بچه هایی از دیار چهارمحال بختیاری
» وب سایت مرکز فناوری اطلاعات اردبیل
» شهر موزیک
» ندای سبلان
» روزهای پسر 17 ساله
» باشگاه فرهنگی ورزشی المپیک شهرستان مشکین شهر
» منیم بیر ننه م واردی
» من عاشق او بودم
» مراحل عشق
» توپ پلاستیکی 6
» توپ پلاستیکی 5
» توپ پلاستیکی4
» توپ پلاستیکی 3
» توپ پلاستیکی2
» « سیاه است، تاریک »
» « روشنایی تاریک »

منیم بیر ننه م واردی شنبه شانزدهم آبان 1388

             

بوگوزه ل دنیادا

منیم بیر گوزه ل ننه م واردی

او، گئییمی

ساکت یریشی

آغیر ترپه نیشی

تیتره ک اللرینین مهربان نوازشی ایله

باشقا ننه لره اوخشاردی

ننه م هرگون اوباشدان دورار

اولجه نمازین قیلار

سونرا دوز بیر تاباق خمیر یوغورار

تندیری قالاردی

دان سو کولنده

کاروانقیرانی یولا سالاردی

سونرا دا آستادان دئیه ردی:

خمیر الدن گئتدی

قالخاردی یاتاقدان گلینلر،قیزلار

من بیلمزدیم او زمان

دنیا نه وار

سحر گوزومو آچیب

اطاقین باش اوجوندا

جرگه-جرگه دوزولموش

اوستو ناخیشلی فتیرلری گوره ردیم

بیر ده

تندیرین قیراغیندا قاینایان چایدانی

من بئله گورموشدوم دنیانی

بیر گون

ائویمیزده هامیدان قاباق دوران

فتیر پیشیریب چای قویان

بیزی ایشه ، زحمته

روزی یه، نعمته

سسله ین ننه م

ائویمیزده هامیدان قاباق

گئتدی بو دنیادان

ننه م ئولدو

ئوزو دئمیش

بیز اونو آخرت ائوینه یولا سالدیق

هامیمیز ننه سیز قالدیق

آتام شهردن زنگلی بیر ساعت آلدی

بیزی وقتینده اویاتسین

گلینلر، قیزلار هراسان یاتدیلار

خمیر وقتینده گلسین

تندیر وقتینده چاتسین

نوه لر ده یاتا بیلمه دیلر دویونجا

صبح اولونجا

قالدیر دیلار بیزی

-ای، تنبل لر،قالخین یوخودان

دورون،دورون

سو گتیرین

چایدانی دولدورون

هامی ده ییردی بیر-بیرینه

آنجاق

ننه ین یئری گورونوردو ینه

گونش قالخیر

آتام ئوکوزلری قوشوردو

هله نه چای قایناییر

نه ده فتیر پیشیردی

ائله بیل ننه مله گئتمیشدی

ائویمیزین نظامی،قایداسی

نه گلینلرین هارایی

نه ده ساعتین صداسی

ساکت یریشلی

آغیر تر په نیشلی

ننه مین یرینی وئرمیردی

نییه؟

هئچکس بو سری بیلمیردی

هر سحر اویاناندا

یادیما دوشوردو

اطاقین باش اوجوندا چین-چین ییغلمیش

اوستو ناخیشلی فتیرلر

بیرده

تندیرین قیراغیندا قاینایان چایدان

سونرا

ای... نه دئییم

بیر زمان

بلی،بیر زمان

بو گوزه ل دنیادا

منیم ده بیر گوزه ل ننه م واردی

ائویمیزده او هامیدان قاباق اویاناردی

 

 

 

بالاش آبی زاده (آذراوغلی )  «ساوالان نغمه لری»


من عاشق او بودم پنجشنبه هفتم آبان 1388


من عاشق او بودم

 

    چهار سال بود که با هم رابطه داشتیم. البته این یک آشنایی ساده نبود. من عاشقانه او را دوست داشتم و می خواستم با او ازدواج کنم و حاضر بودم برای او هر کاری بکنم. هر دوی ما چهارده ساله بودیم و به نظر خانواده ام، دختر مورد علاقه من برای اداره زندگی هنوز کوچک بود. ولی خانواده فرزانه توجهی به سن و سال من و دخترشان نداشتند، از یک طرف هم وضع مالی خانواده ما بهتر از آن ها بود. آن ها موافق بودند و از ارتباط ما خبر داشتند. من حتی چندین بار با خانواده فرزانه، به مسافرت رفتم. پدرش قبلا معتاد بوده که سه چهار سالی است که ترک کرده است. آن ها از اینکه ما با هم دوست وارتباط داریم، اصلا ناراحت نبودند. با صحبت های فراوان با خانواده ام نتوانستم نظرشان را برای خواستگاری جلب کنم، روز به روز در درس هایم افت می کردم. افسردگی عجیبی وجودم را فرا گرفته بود. دختری که عاشقانه دوستش دارم را نمی خواستند برایم خواستگاری کنند. برای همین دست به هر کاری زدم از مسموم کردن خود تا خودکشی!

   ب

 

 

 

 

 

 

 

 



ادامه مطلب

مراحل عشق چهارشنبه ششم آبان 1388

اول کشش جنسی که قاعدتأ دوره کوتاهی است.

دوم، حس جسمی - عاطفی که آدم در این دوران در عالم هپروت غوطه ور می شه و در اصل یواش یواش احساس عشق از دید علم روانشناسی امروزی شکل می گیره.
مرحله سوم عاشق شدن، تعهد طولانی مدته. در این رابطه یعنی مرحله سوم دکتر پرتوی تبار دکتر روانشناس در لندن می گن که فرق نمی کنه مال کدوم کشور باشی یا تابع کدوم فرهنگ این سه مرحله بر همه وارده . .. .

وقتی که حس عشق نسبت به کسی در ما شکل می گیره کاملتر و کاملتر میشه و با کاملتر شدنش، از داغ بودنش کمتر میشه ولی عشق عمیقتر میشه .

عجیبه که در جایگاه اصلی حس عشق و عاطفه که در مغز ما هست هم این تکامل عملا انجام میشه. اوایل رابطه ، سطح مغز درعواطف ما نقش داره و بعد با عمیقتر شدن احساس ما جالبه که قسمتهای داخلی و عمیق مغز درگیرعاطفه میشن، یعنی منطقه سنترال لوب که داخل مغز در مرکزشه و شکل نعل اسبه .

نتیجه چند آزمایش که نشون میده در ملاقات اول چه چیزهائی باعث میشه که بگیم بیقرار یا الفرار . . .

اصولا بین 90 ثانیه تا 4 دقیقه بیشتر طول نمی کشه که قلبا حس کنیم که از یکی خوشمون می یاد یا نه ؟

در این مدت زمان کوتاه نتیجه این است که:

بقيه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

توپ پلاستیکی 6 چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

توپ پلاستیکی 6

 

   روز موعود فرا رسید. در میان صدها نفر که به استادیوم آمده بودند، خودم را گم کرده بودم. قرار بود که یک نیمه میزبان بازی من باشم ونیمه دیگرش را توپ تیم آزادی. من و توپ تیم آزادی را روی یک میز میز بزرگی بغل هم قرار داده بودند. او شروع کرد و بهم لقب پیف و پاف داد.

- خیلی تنبلی، زشتی و رنگت پریده! نور چشات به سیاهی و مرگ نزدیکه!

    نتوانستم سکوت اختیار کنم، با دستانم گوش های او را چنان کشیدم که مثل  گوش های خر؛ بزرگ شد! با هیاهوی تماشاگران به خودمان آمدیم. دست از دعوا کشیدم و به آینده مان فکر کردیم. اسامی تیم ها را خواندند، جالب اینکه فرزاد در ترکیب اصلی تیم مبارز قرار داشت! در دو صف طولانی تیم مبارز و آزادی روبروی هم ایستادند و با هم سلام کردند، مرد سیاه پوش میدان سکه را انداخت و معلوم شد که نیمه اول را در بین سر وصدای تماشاگران در کنار میدان باید نظاره باشم. از بلندگوی ورزشگاه اعلام شد که در این مسابقات شانزده تیم  حاضر است. بازی ها بصورت حذفی برگزار خواهد شد. داور سوت را دمید و آن توپ فسقل در میان پاهای رافق قرار گرفت، معلوم نیست چه بر سر رافق آمده است. انگار فوتبال با توپ غریبه، برای رافق معنا ندارد! در کنار میدان ار حسودی داشتم خودم را می خوردم!

   چندبار این ور، آن ور  قدم زدم تا شاید عصبام سر جایش برگردد. از روی سکوی توپ بر زمین افتادم، یکی هر بار که می افتادم، دوباره روی سکو قرارم می داد. توپ فسقلی با ما دشمنی داشت! یک گل برای تیم آزادی رقم خورد و تیم مبارز یک بر صفر نیمه اول را باخت. همه ی بچه ها خسته و کوفته به سوی رختکن به راه افتادند. رافق راس و راسکی کاپیتان شده بود و حرف های بیش از اندازه ی خود می زد و بازیکنان را با نصایح خود آرام می ساخت. بعد از استراحت کمی، وارد زمین شدم. بلندگوی ورزشگاه به صدا در آمد: وقت استراحت به اتمام رسیده است وارد میدان شوید. تیم رافق و دوستانش زودتر تر حریفشان وارد میدان شدند. رافق نگران به نظر می رسید، به راحتی می شد از چهره اش خواند که چه  تفکراتی در سر دارد. در بین پاهای بازیکن تیم آزادی قرار گرفتم. در این لحظه به حال خود سوختم. نکند به عمد من را له کند! سردی پاهای خشن او را روی صورتم احساس کردم. با میخک های سرسخت پایش صورتم را کوبید! به طرف بالا شوت شدم. در میانه های بازی رافق با یک برگدون مانند، من را درون دروازه تیم حریف قرار داد. دروازه بان تیم حریف، با عصبانیت چنان ضربه ای به سرم زد که تا حالا مزه ای چنان دستی را نچشیده بودم.

   در دقایق آخر بازی بود که فرزاد با ضربه ی سرش یک گل زیبا ازمن ساخت. بازی با نتیجه دو بر یک به نفع تیم مبارز با اتمام رسید. تیم ما به جمع هشت تیم برتر راه یافت.

   بازی بعدی با بد اقبالی روبرو شدم. بنابریا زیاد ازش تعریف نمی کنم! در اوایل بازی بود که بازیکن تیم مقابل به عمد من را سوراخ کرد و دیگر نتوانستم کمکی به تیم رافق کنم. توپ تیم حریف وارد میدان شد؛ بهم خندید و با کنایه گفت: چرا سوراخ شدی؟! جوابی نداشتم به او بدهم با گریه و زاری توانستم، غده های سنگین درون بدنم را خالی کنم! آن روز بدترین روز زندگیم بود. تیم رافق آن بازی را واگذار کرد، از دور رقابت ها حذف شد. رافق خیلی عصبانی بود و من را به طرف باغچه ی توی حیاط شوت کرد و …  


توپ پلاستیکی 5 چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

توپ پلاستیکی 5

 

صبح زود از خواب بیدار شدم و با شبنم صبحگاهی دست و صورتم را شستم و غذایی کم و بیش خوردم، خندتان نگیرد، غذای من همانی است که در کارخانه بهم باد کردند و بس.

رافق هم زودتر از من بیدار شده بود. به طرف در رفت که بیرون برود. تعجب کردم که چرا من را باخودش نمی برد. رافق سر خود را از در بیرون کرد و سرکی به کوچه کشید و یک لحظه با عصبانیت در را کوبید و وارد خانه شد. مادر رافق به صدای در از خواب بیدار شد و با صدای بلند فریاد کشید: رافق چه خبرته؟ حیاطو گذاشتی روسرت! رافق- مادرجون، پدر منو ببین که با بازی کردن فوتبال من مخالفه! پدر فرزاد رو ببین که با فرزاد دوچرخه سواری می کنند و ورزش می کنند. مادر دیگر حرفی نزد و به فکر فرو رفت.

رافق آمد و من را برداشت. باهم به کوچه رفتیم. تقریبا نیمی از بچه ها در کوچه حاضر بودند و عده ای نیز هنوز از خواب بیدار نشده بودند، رافق مثل رئیس و روسا با صدایی رسمی فریاد کشید: از این به بعد هیکی خواب نمی مونه، همه بایستی به موقع حاضر باشن؛ و هر کی دیر بیاد از ترکیب اصلی جا می مونه! از این ور کوچه فرزاد دوان دوان سر رسید و گفت: من نیز می خوام به تیم شما ملحق شم! همه ی بچه ها خندیدن و گفتند: تو و فوتبال! تو دیگه چرا؟! رافق گفت: فرزاد نیز از  ماست. ولی قول بدهد که سروقت بیاد و از تمام جان برای تیم بازی کند تا قهرمان شویم. بعد آمدن فرزاد تیم رافق به چهارده نفر رسید. فرزاد نیز مثل بقیه شروع به تمرینات کرد. جالب اینکه فرزاد روز بعد، موقع صبح زودتر از همه در کوچه حاضر شده بود. فرزاد دیگر آن بچه ی متکبر نبود، صدوهشتاد درجه فرق کرده است و تقریبا رابطه اش با همه خوب شده است.

روزها پی هم در گذر هستن، تمرینات سخت تر و فیزیکی تر از روزهای قبلش برگزار می شود. بچه ها یکی یکی مصدوم می شوند. بعد از تمرینات طاقت فرسا، پنج نفر از اعضای تیم مصدوم می شوند. من نیز تقریبا نیمی از جانم را در این تمرینات است که از دست می دهم، ولی اصلا به روی خود نمی آورم. مدرسه ها تعطیل می شوند و بچه ها به مطالعه آزاد می روند. این روزهای آخری به شدت تمرینات افزایش داده می شود و بچه هایی هم که مصدوم شده بودند، همگی سرحال و آماده شده اند. فردا اولین روز مسابقات جام نوروز است...

طبق برنامه ریزی کمیته اجرایی مسابقات، تیم رافق یا همان تیم مبارز با تیم آزادی روبرو خواهد شد.


توپ پلاستیکی4 چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

توپ پلاستیکی4

 

     هوا سرد است. زمستان سررسیده، برف امان و قرار را از دل بچه های محله گرفته، رافق هم همچون بچه های محله از شدت برودت و سرمای هوا، مریض و سرما خورده بود. دیگر آن رافق با رمق و شلوغ نیست. سست و بی حال روی تخت خوابش افتاده است و فقط از پشت شیشه های لکه دار اتاقش به بیرون نظاره می کند. درختچه های یخ زده و بارش نم نم برف را تماشا می کند. حیاط پر از برف هایی شده است که طی چندین روز متوالی باریده و کسی آنها را پارو نکرده است، چون رافق بیمار شده است.

    من نیز همچون گل پژمرده ای، بی حال زیر برف های سرمازا؛ خو گرفته ام.چند روزی را زیر کومه ی برفی که رویم شکل گرفته است، گذرانده ام.بالاخره بعد از چندین روز، با دستانم ته خانه ی برفی ام را سوراخ کرده ام. دنیای روشن و آزاد و البته چهره ی بی حال رافق از پشت پنجره، در جلوی چشمانم جلوه می شود. دوستان رافق همگی در کنار او نشسته اند. حال واحوال همدیگر را جویا می شوند. آن ها به عیادت رافق آمده اند. من از این بابت خیلی خوشحال هستم. چون دوستان رافق دوباره سر به صاحب اصلی خودشان گرداننده اند و فرزاد را بی خیال شده اند.

    میان آن همه حرف هایی که بین آن ها رد و بدل می شد، رافق مهمترین موضوع را بیان کرد. او گفت: ماه آینده که عید نوروز است. مسابقات جام نوروز بصورت حذفی در استادیوم تختی برگزار خواهد شد. این هم گفت که  حتما در آن مسابقات به یاری خدا و توپ قشنگش قهرمان شوند. بعد از این حرف من احساس مسئولیت کردم و بار مسئولیت بر دوشم سنگینی کرد.

   رافق بعد از مدتی از بستر بیماری رهایی یافت. یادش سوی ما کرد. از زیر برف های یخ زده من را بیرون آورد. در دستانش محکم فشارم داد و به طرف خانه به راه افتاد. کنار بخای برایم جا درست کرد. آن همه سرمایی که این مدت کشیده بودم کجا ؛گرمایی بیش از حد بخاری کجا!

راستش خود هم مانده ام چه کار کنم! دارم علنا آب پز می شوم. ولی باید تحمل کنم.

    اواخر زمستان سررسید. بوی بهار در حیاط می پیچد. برف ها آب می شوند. زمین دوباره خشک و برای فوتبال بازی کردن مهیا شده اند. دلم برای بازی کردن لک زده است.

   همه ی افکار بچه های محله، مسابقاتی است که در آینده نزدیک دارند. کسی دیگر به راکت و چیزهای عجیب فرزاد توجهی نمی کنند. همه در تمرینات شرکت می کنند و تمرینات بصورت فشرده برگزار می شود. فشار زیادی یر من و بچه ها وارد شده است. همه خسته و کوفته بعد از تمرین فقط به خواب های عمیق فرو می روند و رویاهای قهرمانی را در دل شب در سرشان می پرورانند.

   بچه های محله جمعا سیزده نفری هستند. رافق همه را جمع کرده است. به سر زمین مسابقات می رویم تا از نزدیک با ان آشنا بشویم. زمین خاکی است. در بعضی جا ها نم نمکی چمن روییده است. افرادی که درآن جا تمرین می کنند از شرایط زمین گله مند هستند. خودم که نظاره می کنم می بینم حق دارند که گله کنند، با حرکت بازیکنان گرد و خاک زیادی زمین را احاطه می کند و این ها همگی دست به دست می دهند تا بازی فوتبال در آن زمین را مشکل سازند.

    - خدا نکند! در این فکر هستم که توپ مسابقات پلاستیکی یا میکاسا خواهد بود که رافق در آن لحظه حرف دلم را به زبان آورد و گفت: توپ مسابقات احتمالا پلاستیکی خواهد بود. همگی به کوچه برگشتیم. بعد از خداحافظی همه به خانه شان رفتند. من ورافق باهم وارد خانه شدیم. همین که در حیاط را بستیم، پدر رافق سر رسید و با قیافه ای جدی پرسید؟ تا حالا کجا بودی؟ چرا به درس و مشقت نمی رسی؟ می دونی تا نوروز چند روز مانده؟ به خدا از فوتبال چیزی عاید آدما نمیشه! به درست اهمیت بده، بزرگ که شدی درس برات مهمه نه فوتبال! فوتبال ماله بچه هاست نه تو؛ تو دیگه بزرگ شدی! رافق هم انصافا شخص سر به زیری هست. گفت: چشم. پدر دیگر سراغ فوتبال نمی روم! پدر رافق-  یادم رفته بهت بگم، با پسر همسایه جدیدمون رفتارت رو درست کن؛ اون ها فامیلی ما هستن.

   در باغچه حیاط به درخت تکیه داده ام و در فکر آن حرفی هستم که رافق زده است. احتمالا توپ، پلاستیکی باشد. به خودم قول دادم اگر من را در بازی ها قرار بدهند، برای تیم رافق خیلی خیلی گل بگیرم. در این لحظه چراغ خانه خاموش شد و تاریکی حیاط را فراگرفت و من هم به خواب فرو رفتم.


توپ پلاستیکی 3 چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

توپ پلاستیکی 3

 

    یکی از همسایه ها،در حالی که رافق و بچه های کوچه در حال بازی بودند،رسید. آقا توحید؛جوان مانده،موهای سرش یک در میان به سفیدی تاخته،مربی و تمرین دهنده زندانیان در زندان است. رافق دونه درشت کوچه است. برای همین او را صدا می کند. رافق جان فردا یک تیم فوتبال راس و ریس کن،میام ساعت نه صبح می برمتون حیاط زندان،اونجا با زندانیان یک مسابقه فوتبال برگزار کنین. رافق بعد از شنیدن این حرف یک دفعه شوکه شد. بدون هیچ تفکر و مشورتی پیشنهاد را قبول کرد.

    رافق من را بغل می گیرد و به بچه ها می گوید: فردا مسابقه داریم،بچه ها همه شان یک دفعه هورا کشیدند،ولی بعد اینکه فهمیدند باید برای یک بازی فوتبال پاهایشان به زندان باز شود،ناراحت شدند. ولی صبح همه شان بدون استثناء سرموقع در کوچه جمع شده بودند. یکی می گوید می رویم با قاتلان حرفه ای روبه رو شویم،خودتونو آماده کنین و از این حرف های در گوشی ...

    ساعت نه است که آقا توحید رسید، بعد از سلام و علیک همه سوار یه وانت بار می شویم و به راه می افتیم. وقتی به درب اصلی و ورودی زندان می رسیم، دونفر بودند یک بچه با مادرش،انگار برای ملاقات آمده اند. آن ها قبل از ما وارد شدند،دیدم که آن ها رو کلی بازرسی نمودند و بعد از یک معطلی راه دادند، ولی ساک هیچ یک از ما را نگشتند،چون گفتند ورزشکارید و از شما این کارا بعید است  و... وارد زمین فوتبال شدیم،آقا توحید از ما جدا شد و رفت. آمدنش یک ربعی طول کشید. وقتی رسید دیدیم با بازیکنان در مورد ما بحث می کند،یکی از آن ها با لحن تحقیرآمیزی گفت که این اطفال را از کجا آوردند! به خاطر همین به خودم قول دادم به زور هم شده باید خودم را درون دروازه ان ها جا بکنم. بچه ها لباس پوشیدند و وارد زمین شدند.

  رافق و دوستانش شروع به نرمش کردند، یکی از بچه ها من را شوت کرد. هرچه کردم نتوانستم ترمز کنم و به شخصی که پشت دروازه نشسته بود خوردم. رافق گفت: بچه ها یواش یارو از خواب پرید، زندانیه از حرف رافق ناراحت شد. پا شد فحش های آبداری برای بزرگان فوتبال و ما نثار کرد.

   بازی را در اختیار گرفته بودند، از چپ و راست حمله می کردند. رافق هم ترسیده بود! از من استفاده نکردند،توپ پلاستیکی دیگه ای جای من قرار دادند، میله های فلزی همچون قفس، زمین بازی را احاطه کرده بود. در میانه های بازی بود که رافق به عمد توپ را به هوا شوت کرد و از میله ها گذشت و به حیاط بغلی افتاد، چون بازی شیرین و جذاب شده بود. بدون درنگ سراغ من آمدند و من را برداشتند. همین که به پای رافق رسیدم، رافق شوتم کرد؛ عجیب تر آنکه از میان پاهای دروازه حریف تو رفتم. رافق و دوستانش یک بر صفر آن بازی رابردند ولی کاش نمی بردند! وقت برگشتن از زندان، سربازهای بازرسی گفتند که آن ها قاتل و آدم ربا هستند،برای اینکه روحیه بهشان داده بشود؛ برای آن ها مسابقه می گذارند. شما هم آن ها را بردید،آن ها  ناراحت و افسرده تر از قبل شدند. هنگام برگشتن یکی از زندانیان با لحن عجیبی فریاد کشید: مرد آنکه زندان بکشه نه اینکه فوتبال بازی کنه!

  عجیب تر آنکه به رافق پیشنهاد داده بودند دفعه دیگه که به زندان اومد براشون سیگار ببره!

 


توپ پلاستیکی2 چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

توپ پلاستیکی2

 

     رافق جون بیش از پیش محبت های خود را نسبت به من پررنگتر می نماید و به راستی برایم پدری می کند. با صابون حمامم می دهد.من را در میان دستانش به کوچه می برد و درمیان دوستانش ازم تعریف و تمجید می کند، در مواقعی آنقدر در مورد من اغراق و بزرگنمایی می کند که قند در دلم آب می شود و تبسم های کوچولویی در چهره ام نقش می بندد. در میان صحبت های رافق با دوستانش در کوچه، یکی از بچه ها که به تازگی ها با خانواده شان به کوچه ما نقل مکان کرده اند با توپ میکاسایش وارد صحن کوچه می شود؛ اسمش فرزاد است. پشت لبش تازه بور شده است. با قد متوسط، چندان آدم خشکی هم به نظر نمی رسد. به توپش یک شوت نصف و نیمه می زند. در این بین نیمی از دوستان رافق از جای خود کنده می شوند و دنبال توپ فرزاد می دوند. در این لحظه است که احساس شوم و بدی برای زندگی  آینده وآتی خود را در جلوی چشمان نارنجی رنگ خود می بینم. در تفکرات خود غرق شده ام که رافق من را از روی آسفالت چاله دار زمین که بهش تکیه داده ام، برداشت و در آغوش خود می گیرد. گرمای تن رافق را در بدن لاغر خود احساس می نمایم. نفس نفس زنان به سوی فرزاد حرکت می کند، فرزاد بچه ی متکبر و پولداراست. به ثروت پدرش می نازد، این را از نگاه ها، گفته ها و ژست های عشوه دار او می شود فهمید. در کل همه ی رفتار و کردارش در نظرم چیز دیگری است، او خیلی با ما فرق دارد و به زور هم نمی شود او و بچه های دیگر محله را در یک کاسه جا کرد. او نمی تواند خود را با ما در یک اندازه ببیند. دستور می دهد تا توپ را برایش بیاورند. نفرینش نمی کنم ولی این را هم بگویم الان هرچی از او بگویم باید از بدی هایش برای شما تعریف کنم، چون آن آقا توپ پلاستیکی ندارد و میکاسا را به من و امثالم ترجیح داده است.

     فرزاد توپش را برمی دارد و همچون مورتازهای هندی که روی سوزن های کثیری راه می روند به راه می افتد. راه رفتنش هم با ادا و اطوار است. وارد خانه شان شد، توپش را به حیاطشان انداخت ویک وسیله ی عجیب و غریبی از خانه شان بیرون می آورد که تا حالا در عمرم ندیده ام. در نظر من و رافق و دوستانش چیز جالبی به نظر می رسد. راستش دروغ نباشد من هم ازش خوشم می آید. چون برایم تازگی دارد و از روی کنجکاوی که هم شده می خواهم بدانم چیست؟! فرزاد در دستش یک توپ سبز رنگ خیلی کوچک هم اندازه با تخم مرغ و یک وسیله ی عجیب دارد. یکی از بچه ها که خیلی ذوق زده و شاد است، نتوانست بر جو حاکم غلبه کند و از روی شور و شعف غریزی درونی خود بالا و پایین می پرد و نمی تواند خود را کنترل کند. بالاخره به سوی فرزاد می رود.  سئوال می کند که این وسایل چیستند؟ فرزاد می گوید: الان می گم،بعد از مدتی بازی تک نفره، فرزاد لب به سخن می گشاید و آن چیز جدید را معرفی می کند. به آن که در دستش گرفته است می گوید: راکت. ما همه برای اولین بار بود که نامش را می شنویم. دو سه تا از بچه ها که قبلا هم به سوی توپ میکاسای فرزاد دویده بودند باز هم به سوی او می روند و به فرزاد التماس کنند که با آنها هم بازی شود وبه آن ها هم یاد بدهد. فرزاد دیگر آن بچه ی متکبر نیست و خود را نمی گیرد و دیگر از آن ادا و اطوارهای اولیه خبری نیست و با بعضی از بچه ها خودمانی و صمیمی شده است. رفت و یک راکت دیگر آورد. گفت: که یک به یک بازی می کنیم، هر کی که باخت دیگری به جاش بازی می کند. این ور صحنه و کوچه رافق است که از شدت عصبانیت رگ هایش بر روی پوستش از دور نمایان است، مشت هایش را گره کرده است، از صورتش نگرانی می بارد و غرق تفکراتی است که من هم از آن ها آگاهی ندارم.چشم هایش را خون گرفته است و در این لحظه است که فهمیدم می خواهد با فرزاد درگیر شود.هر چقدر با هیکل درشت خود زور می دهم نم توانم جلوی او را بگیرم. رافق به سوی فرزاد می رود و یقه پیراهنش را می گیرد و چنان مشتی بر صورت او  می زند که صدایش طبل رزم پهلوانان را  می نوازد، فرزاد هم با هیکل نحیفش بچه ی دست و پا بسته ای نیست، او هم از خجالت رافق در می آید و دعوا شروع  می شود. از پاهای رافق گرفته است و دارد رافق را زیرش می گیرد که مشهدی هاشم بقال محله سر می رسد. آنها را از هم جدا می کند. می گوید: کینه به دل نگیرید شما بچه اید و نبایستی با هم دعوا کنید.

مشهدی هاشم- آقا رافق این ماجرا تقصیر شماست، فرزاد مهمون است بایستی با او به مهربانی رفتار کنید.

رافق- آقا شما نمی دانید اون چه کارها که نمی کند، من هرچی نمی گم گندش رو در می آره!

فرزاد- آقا اون اول شروع کرد دروغ میگه، آهای بچه ها کی اول شروع کرد مگه لال شدید، بگید که کی اول شروع به دعوا کرد.

    رافق سر حرف فرزاد می پرد و می گوید: این بچه پافتی احترام و رسم و رسوم کوچه را نمی دونه، میان من وبچه ها تفرقه می اندازه.

    از کجای ماجرا بگویم فحش های رافق و فرزاد به همدیگر که اصلا معلوم نشد که چرا رافق با او، این کارها را کرد. در این بین همه ی بچه ها پراکنده و به سوی خانه های خودشان روانه شدند، سکوت عجیبی بر کوچه حاکم می شود و سردی سکوت را به راحتی می توان در چهره ی هر دوی آن ها فهمید، هر دو از کرده ی خود نادم و پشیمان هستند. هیچ یک از خجالت حرفی نمی زنند. رافق به سکوت حاکمه خاتمه می دهد و می گوید: با هم یه مسابقه می دیم اگه تو بردی من دیگه پا به توپ نمی زنم. در این بین یک اتفاق نادر همچون فیلم های هندی رخ می دهد. فرزاد می گوید: شما آقای کوچه هستین من با شما کاری ندارم شما هم کاری با من نداشته باشین.

    رافق من را برمی دارد، عصبانیت را در نحوه ی برداشتن من به خوبی می توان درک کرد، چنان شوتی بهم  می زند که تا حالا طعم این چنین ضربه ای را نچشیده ام، بدون اینکه دلم گواهی دهد و بخواهم از روی دیوار می پرم، توی باغچه ی حیاط ولو می شوم. غروب شده است ، دارم زار زار به حال خود گریه می کنم، پشتم کبود شده است. همچون گوشت کوفته از درد به خود می نالم، پیراهن راه راهم تیره شده است و ...


« سیاه است، تاریک » چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

 

« سیاه است، تاریک »

 

 

سیاه است، تاریک

 

                    خیابان ها می خواهند جوابت دهند

      

                                                             کسی در خیابان نیست

 

                                                                              همه در خواب، همه در سیاهی

 

   خیابان دهان باز کرده است

 

                        کسی جرئت ندارد از خواب بیدار شود

 

                                                      کسی نمی خواهد روشنایی را ببیند

 

                                                                             دارم گرمی روشنایی را حس می کنم

 

                   چندان دور نیست

 

                                           شاید به اندازه قدم های لرزان تو!

 

 

 

 

 

 

 

 

مشکین شهر                               عادل حبیبی 18/12/1386

 

 


« روشنایی تاریک » چهارشنبه پانزدهم مهر 1388

 

 

« روشنایی تاریک »

 

 

روشنایی ها، پشه های خود را جمع کرده اند

 

                                                  همه مشغول، سرگرم خود

 

                                                                            بازی می کنند، بازی می کنند

 

    معلوم نیست کی و کجا، به راحتی خواهند رسید

 

                                    معلوم نیست این همه کار کردن برای چیست

 

                                                                         انسانیم و کار کردن عادت ما

 

                                                                                          ترک عادت موجب مرض است

 

   فانوس ما نور ندارد، تاریک شده

 

                                        سیاهی همه را در خواب برده است

 

                                                                              کسی نمی خواهد بیدار شود!

 

 

 

 

 

 

                    مشکین شهر                                  عادل حبیبی 18/12/1386

 

 

 

 


» عادل حبیبی
» امین کلخورانی خیاوی
» فرزاد رستمی
» رامین سلمانی
» صفر حبیبی
» اکبر فیضی
» مهدی عیوضی
» دوستت دارم
» صدرا شيمي
» بهترين سايت دانلود روي زمين
» سايت دانشجويان مشكين شهر
» وبلاگ اطلاع رسانی مهندس اسدی نماینده شهرستان مشکین شهر
» بي تو هرگز
» بچه هاي كلاس كامپيوتر
» !خوش گلمیسیز
» پسرانه ها
» تكنو007
» اهل مشکین شهرم
» اردبیل شناسی
» ::. از شیر مرغ تا جون آدمیزاد .::
» عشق
» آرسنال
» نجوم
» ماهنامه آفتاب آذربايجان
» یاد تو هرجا که هستم با منه
» اسماء-واقعا عاليه-
» در حضور...
» لحظه هام ارزونيه چشماي تو
» لحظه به لحظه
» وبلاگ دختران و پسران طرفدار ازدواج موقت در مشکین شهر
» بزرگترين سايت آموزشي و تفريحي خياو
» مهتاب لينك
» ميلادنانا تك رپر امارات
» دانلود جديدترين آهنگ هاي ايراني
» مهران بلاگ
» بهترين والپيرها و عكس هاي فوتبال
» دختر رويايي
» پسر ارديبهشتي
» از تنهايي خسته ام
» ورود افراد زير 18 سال ممنوع
» خياو-آقاي فرجي
» نرم افزار استثنايي+10ساعت اينترنت رايگان
» عسل
» آرزو دختر روياي من
» ساوالان
» ديوانه عاشق
» آموزش و ترفندهای کامپیوتر
» آذربايجان سئوگيسي
» مناظر طبيعي مشكين شهر
» آنا وطنیم سنا فخر ادیرم
» .::پاتوق برو بچ باحال شیرازی::.
» ۩۞۩ همه چی در مورد چییییز۩۞۩
» ثبت نام رایگان::قرعه کشی ۸۰۰ دلاری و ۳۰۰۰ دلاری
» بپر بپر
» آموزش زبان انگليسي
» بخش داستان وبلاگ
» دانلود رایگان موزیک ،عکس،فیلم،اس ام اس های توپ
» آي پارا
» دل پاییزی
» worldcup 2010
» ×.×.ضد دختران.×.×
» جوكهای تصويری
» رقص شيطان
» ترینر،آهنگ رپ،و..........
» ورزش-اینترنتی
» زبان تركي و قشقايي
» جسم خاک از عشق بر افلاک شد
» شیوا
» توپ ترین وبلاگ
» جاموش اولن روستای زیبای من
» محله ی دخترای پارتوا
» من یه آشغالم
» ساخت لوگو و بنر رایگان
» معرفی شاعران نامی
» طرفداران فوتبال مدرن كامپيوتري(PES2008)
» آذر مغان
» اولدوزلار
» تئهران اوشاقلاری
» دانلود كليپ براي موبايل+18
» همه چيز(all things)
» عکس های پروچیستا
» بدبخت روزگار(اروميه)
» هميشه تنها
» آزاد آذربايجان
» خفن خیلی خفن تا حدی که...
» دلاور آذربایجان
» آويزون جديد
» آيتان تبريزلي(آذر اوغلو)
» سنسيز نجه ياشاييم من... نجه؟
» گالري قالب وبلاگ
» پچ هاي فيفا و ساكر 7
» آیردز اولادی آنادان
» نسرین متولد ماه آذر
» دبیرستان دخترانه ایمان حسین آباد
» آموزش ،ترفند،موبايل،كامپيوتر و ...
» آز ياشا آزاد ياشا اينسان ياشا
» آذربایجان ادبیاتی
» لیست وبلاگ نويسهاي ترک ايران
» آهنگ هاي تركيه
» یاشاسین تورک دونیاسی
» یاشاسین آذربایجان
» یاشاسین وارلیغیمیز
» تبریزیم
» türk qızı
» دوزلي اوغلان
» دانشجويان مشكين شهر
» قالب هاي مژگان
» داستان خفن
» وبلاگ پزشکی مشگین شهری ها
» بی تو هرگز 2
» بیایید مملکت را از لجن در بیاوریم!!
» MoIگروه نرم افزاری
» تو را من چشم در راهم
» شهتاب
» شعر چلنگی
» کوروش کویر یکی از شاهان خونریز پارسیان
» مجله فرهنگی علمی و...
» Sətirlərin maviliyində
» مجوعه آثار ادبي خودم
» باشگاه فرهنگی ورزشی صنعت مس رفسنجان
» بارسلونا سلطان اروپا
» جيزما قارا
» مطبوعات محلي مشكين شهر
» دختر های خوب
» دختري نيازمند كمك
» طراحي لوگو و بنر رايگان
» فروش جزوات ارشد رشته مکانیک ساخت و تولید
» ترک زبانان ایران
» مجله اینترنتی خیاو(مشگین شهر)
» ین همه سختی برای تو
» جوكهای تصويری
» بیا تو ببین چه خبره...
» دکتر احمد عطامهر
» كانون تبليغاتي مشكين شهر
» .::داستان های کوتاه فارسی::.
» فوتبال ایران از شبکه جهانی LIVE
» پسر خوشگل
» حق انسانیم را خواستم پان فارس چشمهایم را...
» سئوگي دونياسي
» یاپراق توکوندوسو
» آذربایجانین چاغداش ادبی وئبلاگی
» جیک جیک
» ساسوشا
» " گوندش "
» بــــــرتــــــریــــــــن دوســـــــــت
» گلچین
» نه لر گوردوم بو دونيادا
» بزرگترين مركز موبايل ايران
» فوتبال اروپا
» یاشاسین تورک میلتیم
» دوشرگه dusharge
» چوخورلار
» چاغـــــــــداش ادبیات
» الاغ...دوست دارم می فهمی!
» چاغمور
» سيمرغ و سي مرغ
» مارال جون
» وبلاگ تخصصی موبایل
» ترفندستان
» قاصدک
» یاپراق توکوندوسو
» دست نوشته های دختر عاشق
» دوشرگه(تورکی لاتین یازیسنان)
» سفارش کد آهنگ
» سبلان
» بی تو هرگز
» FIRE Girl
» مایاک
» شعره اوچان قانلی دیلیم
» اخبار اردبیل
» عکسهای مشکین شهر
» تورک اوغلو
» مشگین آیناسی
» صادق هدایت نویسنده توانای ایرانی
» صادق هدایت
» سکوتم از رضایت نیست!دلم اهل شکایت نیست!
» سکوتم از رضایت نیست!
» خاندان پهلوی
» تير آهن 18
» فانوس شکسته
» یاری یول
» در اینجا هر چه بخوای هست
» باشگاه شهرداری لاهیجان
» بارانا
» خیاو روز آنلاین
» دانلود کلیپ عکس فیلم اس ام اس...
» دانلود آزاد
» سمپاد آمل
» شرکت یاشیل نت
» ( kiyan xiyav )
» شمارش معکوس برای انفجار نوشته هام...
» عکس دختر ایرونی
» DVB
» سوزون سوزو
» Roozegare gharibist nazaninam
» باشگاه شهرداري لاهيجان
» لینک باکس مشکین و دوستیابی همشهریها
» دانلود جدیدترین نرم افزارها و بازی های کامپیوتری
» احساسات یه پسر19ساله
» حامیان احمدی نژاد در مشکین شهر
» مهرداد
فال حافظ! نیت کن!
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
» قالب وبلاگ
RSS 2.0
با عضویت در خبرنامه خدمت بی منت از مزایای اینترنتی وبلاگ بهره مند شوید





Powered by WebGozar


داستان.عکس خفن.دانلودستان

RMadridFC منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس

Designed By ParsTheme

>