تبليغاتX
داستان-عکس خفن-دانلودستان
 
   

 

داستان-عکس خفن-دانلودستان
 حالا كه اومدي يه نگاهي به مطالب بنداز و از نظر محترمت ما رو محروم نكن!

عادل حبیبی

مشکین شهر
این وبلاگ را بخاطر آن طراحی و اجرا نمودم تا در خدمت هموطنان خود باشم.
من تورکم بونا فخر ائدیرم. سیاست دونیاسینی سئومیرم. سئودیم حایات دا بیر ماوی رنگی بیرده ساوالان داغی دیر.یاشاماقا بهانه تاپمادان بورادا یازماغا باشلادیم منیم سوکاکلاریمدا گزینتی یه چیخارسینیز لوطفا ماسکا سیز اولون.
--------عزیزانی که می خواهند با ما تبادل لوگو کنند می تونند در پیوندهای وبلاگ گزینه کد لوگو را کلیک کنند تا از آن وبلاگ کد را بردارنند.-----
این وبلاگ روزانه حداقل 2 بار آپدیت می شود. در صورت تمایل پس از اضافه کردن لینک ما به وبسایت یا وبلاگ خود اطلاع دهید تا شما را در بالای پیوند ها لینک کنیم.اينم آيدي منه هر كي مي خواد با من بچته بياد در خدمتم.19ساله.shokalate_baba
-------------------------
وبلاگ داستان-عکس خفن-دانلودستان با وبلاگ ها و وبسایت های با محتوای مخالف با قوانین جمهوری اسلامی ایران تبادل لینک نمی کند.
-------------------------
وبلاگ در قبال محتوای بعدی پیوندها مسئولیتی ندارد.

اینم آدرس های ورودی وبلاگ:
www.axvadastan.blogfa.com
www.axvadastan.dom.ir
www.axvadastan.coo.ir
www.axvadastan.org.ir
www.axvadastan.eva.ir
www.axvadastan.33ir.com
www.adel.33ir.com
www.axvadastan.hoo.ir
http://axvadastan.snm.ir/
www.axvadastan.sub.ir
www.meshkin.veb.ir
------------------------------
اینم ایمیل جدیدم:adelkhiyavi@gmail.com
mahamdeldarim2@yahoo.com
-------------------------
اینم شماره موبایل مختص وبلاگ:
09370469650
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.دکتر شریعتی
----------------------
خبر خوش برای طرفداران دعوتنامه پرشین گیگ
در حال حاضر5دعوتنامه پرشین گیگ در دستم هست دوستانی که مایلند می تونند در قسمت نظرات اعلام کنند.در ضمن بایستی عضو وبلاگ هم باشند.
--------------------
کاربران وب سایت می تونند با ارسال نظرات و اس ام اس های خود با نام خود در وب سایت جاری و جاویدان شوند.منتظرتونیم 09370469650***
××××××××××خبر خبر××××× برنده قرعه کشی دعوتنامه پرشین گیگ کاربرdaroogke تاریخ عضویت 25/4/88 مبارکشون باد.
adelkhiyavi@gmail.com

» هفته سوم دی 1388
» هفته دوم دی 1388
» هفته اوّل دی 1388
» هفته سوم آذر 1388
» هفته دوم آذر 1388
» هفته اوّل آذر 1388
» هفته چهارم آبان 1388
» هفته سوم آبان 1388
» هفته اوّل آبان 1388
» هفته سوم مهر 1388
» هفته دوم شهریور 1388
» هفته اوّل شهریور 1388
» هفته چهارم مرداد 1388
» هفته سوم مرداد 1388
» هفته دوم مرداد 1388
» هفته اوّل مرداد 1388
» هفته چهارم تیر 1388
» هفته دوم تیر 1388
» هفته اوّل تیر 1388
» هفته چهارم خرداد 1388
» هفته سوم خرداد 1388
» هفته دوم خرداد 1388
» هفته اوّل خرداد 1388
» هفته چهارم اردیبهشت 1388
» هفته سوم اردیبهشت 1388
» هفته سوم دی 1387
» هفته اوّل دی 1387
» هفته چهارم آذر 1387
» هفته سوم آذر 1387
» هفته اوّل آذر 1387
» هفته چهارم آبان 1387
» هفته سوم آبان 1387
» هفته دوم آبان 1387
» هفته اوّل آبان 1387
» هفته چهارم مهر 1387
» هفته سوم مهر 1387
» هفته اوّل مهر 1387
» هفته اوّل شهریور 1387
» هفته دوم مرداد 1387
» هفته اوّل مرداد 1387
» هفته سوم تیر 1387
» هفته دوم تیر 1387
» هفته اوّل تیر 1387
» هفته چهارم خرداد 1387
» هفته دوم خرداد 1387
» هفته چهارم فروردین 1387
» هفته سوم فروردین 1387
» هفته دوم فروردین 1387
» هفته اوّل فروردین 1387
» هفته چهارم اسفند 1386
» هفته سوم اسفند 1386
» هفته دوم اسفند 1386
» هفته چهارم بهمن 1386
» هفته سوم بهمن 1386
» هفته دوم بهمن 1386
» هفته اوّل بهمن 1386
» هفته چهارم دی 1386
» هفته سوم دی 1386
» هفته دوم دی 1386
» هفته اوّل دی 1386
» هفته چهارم آذر 1386
» هفته سوم آذر 1386
» هفته دوم آذر 1386
» داستان ها و نوشته های خودم
» كيان خياو - ي بورادان اوخويون
» فروش فوق العاده سريال افسانه جومونگ
» داستان های کوتاه
» تصویر تیم فوتسال جوانان توحید شهرستان مشکین شهر
» دعوتنامه ها
» تصویر مسخره تیم محبوبم پرسپولیس!!!
» آیدی و ایمیل های مشکین شهری ها

» داستان و داستانک
» هرچی بخواهی اینجا هست!؟!
» از پسرا بدم میاد...
» ولکان
»
» سي ريز-سي ريز
» آخرالزمان و ظهور مهدی موعود عج
» سایت تخصصی فوتبال و فوتسال
» سفری باعشق
» انسان شناسی
» قاصدک بهاری
» آذري موزيك
» پسر مامان و بابا
» قابه زندگی
» تازه ترین نه اما جالبترین عکس ها
» شرکت سیمان مجد خواف
» كتاب نامه ي الكترونيك
» سحرو پانی دو اسطوره
» دلنوشته های یه دختر 16 ساله!
» مطرب خلافکار
» تقدیم به سوگند
» برای تو که ناشناس اما آشنایی
» در باب دوستای عزیزم!؟!
» دکتر علی شریعتی
» 72 تن یاران امام حسین(ع)جطوری جمع شدند؟
» به پاسداشت ماه محرم
» در باب بهترین دوستم!!!
» جامعه قمارخانه نیست که آینده اش را به شرط چاقو به حراج بگذاریم
» بی صدا
» من يه ديكتاتورم!
 

تقدیم به سوگند چهارشنبه شانزدهم دی 1388
 

من که هرآنچه داشتم، اول ره گذاشتم

حال براي چون تويي،

اگر که لايقم بگو.

   

تا گل غربت نروياند بهار از خاک جانم

با خزانت نيز خواهم ساخت،

خاک بي خزانم

گرچه خشتي از تو را، حتي به رويا هم ندارم

زير سقف آشنايي ها مي خواهم بمانم

بي گمان زيباست آزادي ولي من چون قناري

دوست دارم در قفس باشم که زيباتر بخوانم

 

در همين ويرانه خواهم ماند و از خاک سياهش

شعرهايم را

به آبي هاي دنيا مي رسانم

گر تو مجذوب کجا آباد دنيايي، من اما

جذبه اي دارم که دنيا را به اينجا مي کشانم

نيستي شاعر که تا معناي حافظ را بداني

ورنه بيهوده نمي خواندي به سوي عاقلانم

عقل يا احساس، حق با چيست؟

پيش از رفتن اي خوب

کاش مي شد اين حقيقت را بداني يا بدانم. 

۱۶ دی سالروز مرگ نامزد س و گ ن د عزیز


 

 
 
 

برای تو که ناشناس اما آشنایی یکشنبه سیزدهم دی 1388
 

سلام. راستش حال و روزی که داشتم اصلا برای نوشتن مناسب نبود - بخاطر همین اینجا سوت و کور شده است…بقیه ی چیزها مثل همیشه است، تکراری و سرد، از آنچه خاطرم را دگرگون کرده حتما خواهم نوشت، بعدا!

تنهایی همیشگی من

سلام به تو که نمیدانم کجا پیدایت خواهم کرد، سلام! سالهاست برای یافتن تو بی تابم، دلم میخواست تو را در تمام تنهایی هایم شریک کنم، سهم کمی نیست! برایم سخت نیست که تو رو تصور کنم - هر روز تصویر مهربانی و همدلی ات را تجسم کرده ام - تو باید همان کسی باشی که با همه فرق داری. حتما صبحی خواهد بود که با شوق دیدن تو آغازش کنم - یا شامگاهی که در سرور داشتنت  تا سپیده چشم بر هم نگذارم. مطمئن هستم یکبار سرم را میان آغوش خواهی کشید تا بغضم را برایت توصیف کنم… هنوز منتظر لحظه ای هستم که دستهایت را در دستانم گره بزنم و بی آنکه به فردا و فرداها فکر کنم غروب یک پاییز سرد را به تماشا بنشینیم - یا شاید تو آنقدر مهربان و شیرین باشی که حکایت تلخ یکه بودنم را برای شنیدن طاقت بیاوری، شاید!

تو را نمیدانم اهل کجایی، حتی نمیدانم دوستم خواهی بود یا همراهم - تنها خبر دارم تو هم دنبال من میگردی، میدانم برایت تکیه گاه کسی بودن شیرین است - کاش دنیای ما اینقدر بزرگ نبود، تو میتوانستی همسایه ام باشی، یا همان پسرک هم دانشگاهی که همیشه روبرویم ظاهر میشود، میتوانستی حتی همسفر چند روزه ی من باشی که خانه اش به جای اینهمه فاصله روبروی خانه ام باشد! همین است که همه جا انگار تو را میتوانم پیدا کنم و هیچ جا… دلیلش همین است که همه را به چشم تو میبینم و مانند تو دوست دارم، آخر شاید تو هر کدامشان باشی!

فقط میخواستم اگر روزی پیدایم کردی بدانی چقدر دوستت دارم - باورت بشود که تنهایی سخت ترین بخش زندگی هر انسانی است - قبول کنی که با هم بودن دنیایمان را عوض میکند، حتی اگر چیزی برای خوردن نداشته باشیم، یا سرپناهی برای آسودن، یا… یادت بماند لبخندها و نوازش ها و دلجویی ها برای من و تو زندگی میسازد، نه هیچ چیز دیگر - پس آغوش و لبخند و نوازشت را برای من نگاه دار چون حتم دارم به زودی تو را پیدا میکنم، منتظرم باش.

عادل حبیبی۱۰/۱۰/۸۸


 

 
 
 

در باب دوستای عزیزم!؟! چهارشنبه نهم دی 1388
 

بی دلیل!!!

قسمت خوب قضیه :

شاید بزرگترین لذت زندگی اینکه فکر کنی خیلی ها ارزشت رو می فهمند ... خیلی ها می فهمنت .... خیلی ها دوستت دارند ... اینکه می تونی مفید باشی ...

امروز دیدم که یکی از دوستام تازه وایساده اول راه ، راهی که من با کلی سختی رفتم تا به اینجا برسم ... نمی دونست چیکار باید بکنه ... منم نمی دونستم چی باید بهش بگم ... بگم حواسش باشه آدم ها فراموش کارند ... بگم دوران باحالیه ... هرچی فکر کردم فقط یه چیز تونستم بگم اونم این که قشنگ ترین اشتباه زندگیه که خیلی وقتها تجربه ی سختی

مي شه...

یه چند وقتی می شه هرجا می شینم یکی می گه رامتین خر شده بودیا ، جدا ارزشت بیش از این حرفاست ، منم فکر می کردم اینا می گن یه ذره مرهم باشند ، ولی امروز باز از چند نفر مختلف باز این جمله رو شنیدم ... یکیشون گفت داشتی به مینیمم راضی می شدی ... امروز باز به این نتیجه رسیدم اینا بد هم بیراه نمی گن ... فکر کن یه درصد ، هه حتی فکرش هم خنده داره ... خدا رو شکر که اونور ماجرا مغرور شد ما خر نشدیم ... می گن واسه کسی سایه باش که سایت از سرش زیادتر نباشه .... هدفی ندارم از یاد آوری این مسائل ولی خب باز واسم جالب بود توی یک روز اینا رو از آدم های مختلف شنیدم ...

قسمت بد قضیه :

خیلی موقع ها بی دلیل یکی دروغ می گه ... یکی بی دلیل می زنه زیر همه چیز ... یکی بی دلیل متهمت می کنه ... اوایل که چه عرض کنم تا همین چند وقت پیش خیلی ناراحت می شدم ولی الان در بی حسی هستم ... فکر می کنم خدا می بینه ... و اصلا چه ارزشی داره ، دوستی که زورکی نیست اگه به این راحتی ها با تهمت زدن یکی می خواد نباشه ، چرا باید من کاسه ی داغ تر از آش شم ، بذار هر کار دوست داره بکنه ... دوست اصلیم خدا که الکی متهم نمی کنه ... الکی زیر آب بقیه رو نمی زنه ...

نمی دونم آدم ها چرا این قدر راجع به هم می تونن بد نظر بدن ... یه ذره انصاف ... یه ذره نگاه ... حالا حتما هم از طرف مخالف نیست ، آدم های موافق تو هم تا این شرایط رو می بینند شروع می کنن به پایین آوردن جبهه ی مخالف ... چرا آدم ها نمی خوان دهن هاشون رو ببندن ... چرا می خوان پشت هم حرف بزنن ... این حال منو بهم می زنه ، یه جوری می خواد خفم کنه ...

می خوام از این جو خاله زنک بیرون باشم ... می خوام آزاد فکر کنم ... می خوام فقط به خودم و دوست هام فکر کنم ... به دیگران فکر نکنم ... اصلا حرفاشون رو ريسيت کنم ...

چقدر ساده می شه یکی رو جلو دیگران خراب کرد ، حالا با چه هدفی نمی دونم ، ولی یکی رو جلو دیگران خراب می کنن بدیش اینکه دیگران آنقدر اعتماد دارند به طرف که حتی حاضر نمی شوند همه را با هم رو در رو کنند که ببینند چه کسی راست می گه ... ولی هر کار می کنم فقط می تونم به این قضیه بخندم ، چون هر جور فکر می کنم می بینم سر خدا رو که نمی شه کلاه گذاشت ... بالاخره دروغ مثل یخه ازش دژ محکم هم بسازی تا یه آفتاب بزنه تمومه ....


 

 
 
 

دکتر علی شریعتی یکشنبه ششم دی 1388
 

شب عاشورا بود ، عاشورای سال 49؛ گفتم بروم به مجلس روضه ای ، از همین روضه ها که همه جا هست و صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. دیدم، ایمان وتعصب من به عظمت حسین و کار حسین بیش از آن است که بتوانم آن همه تحقیر ها را بشنوم و تحمل کنم. منصرف شدم.

اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه می توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم ،اما چگونه می توانمستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟

نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم میکرد و رنج به نالیدنم وا می داشت، به پناه او می رفتم - برگرفتم ، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم ، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گرد.

... پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه

دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم».
ای برپا است:

صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است. ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:

اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد، تا هنوز هم نگاهش دارد... جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...

... افتاد! و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر میکشانم: از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.

 
نگاهم را بالاتر میکشانم: گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است. نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز
چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند
هم بالاتر می کشانم: ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ... دیگر هیچ !

پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که: «هستم»، که «زندگی می کنم».

این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین! اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛

شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است. هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.

هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟ چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که ... چه بگویم؟

مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است. و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند،
با تمام نیــــــــاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟
کسی از او دفاع نمی کند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

نه باز می گردد،
که : به کجا؟ 
نه پیش می رود،
که : چگونه؟ 
نه می جنگد، 
که : با چه؟ 
نه سخن می گوید، 
که : با که؟ 
و نه می نشیند، 
که : هرگز !

ایستاده است و تمامی جهادش اینکه ... نیفتد

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش! به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش می نگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت می ماند.

نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛ تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند. می گریزم. اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم. در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.

خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و....... د

عمامه پیغمبر بر سر و....... آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چســــبم، می پرسم، با تمام نیــــــــاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشیده است؟ به من بگویید: نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی گوید!

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است 


*  برگرفته از کتابِ «حسین؛ وارث آدم»

 

 
 
 

72 تن یاران امام حسین(ع)جطوری جمع شدند؟ یکشنبه ششم دی 1388
 

خيلي‌ها تصورشان اين است كه 72 يار عاشورايي امام حسين(ع) از اول تا آخر همراه امام بودند، اما ماجرا اصلا اين طوري نبوده. از اول سفر تا آخر سفر، امام سراغ خيلي‌ها رفت.


 

«هر كه مي‌خواهد برود»؛ اين را امام مدام مي‌گفت: با صداي بلند هم مي‌گفت؛ مي‌خواست هر كه مي‌‌خواهد بماند؛ با آگاهي و انتخاب بماند؛ مي‌خواست فقط خالص‌ها بمانند؛ كار درست‌ها بمانند.

براي همين بود كه خودش هم سراغ بقيه آن كار درست‌هايي كه جامانده بودند رفت؛ يكي يكي صدايشان زد؛ يكي يكي خبرشان كرد كه بيايند تا توي اين بزرگ‌ترين حماسه تاريخ جايشان خالي نباشد.

خيلي‌ها تصورشان اين است كه 72 يار عاشورايي امام حسين(ع) از اول تا آخر همراه امام بودند اما ماجرا اصلا اين طوري نبوده؛ از اول سفر تا آخر سفر، امام سراغ خيلي‌ها رفت؛ صدايشان مي‌زد كه بياييد.

بعضي‌ها مي‌آمدند و بيشتري‌ها – حتي قبل از اينكه ماجراي خيانت و بي‌وفايي كوفيان معلوم شوم – عذر و بهانه مي‌آوردند؛ بهانه‌هايي كه ترك كنندگان كاروان امام آوردند.


ادامه مطلب

 

 
 
 

به پاسداشت ماه محرم شنبه بیست و یکم آذر 1388
 

رسول عرق خور و حسين (ع)                                                                                   

رسول  كل سال عرق مي خورد نه روز محرم هم عرق مي خورد به جز روز عاشورا اونم مي گفت حسين امروز كه عرق نمي خورم در ميخونه ها بسته است دروغ مي گفت تو روز قيامت نمي خوام آقا سر من منت بزاره، مي خوام روز قيامت خودم برم جهنم. ميوندار هيئت بود قشنگي هيئت به ميوندار هيئته، ميوندار هيئت ما هم رسول  عرق خور بود.هيئت ما به شهر مي رفت  به خيابان ها مي رفت ولي به هر محله اي مي رسيد همه مي گفتند اه هيئت رسول عرق خور اومد آبرو واسه هيئت ما نذاشتند اين طور كه نميشه يه روزي همه ي هيئت داران بزرگان مسجد جمع شدند گفتند اين طور كه نميشه آبرو واسه هيئت ما نذاشتند تصميم گرفتم رسول كه اومد برو از هيئت ما بيرون ، برو هيئت ديگران.آقام رسول اومد مست و پاتيل اومد دهنشو آب كشيد رفت مسجد. رفتم به سويش گفتم رسول برو از اين هيئت، آبرو واسه هيئت ما نذاشتي.هيئت ما رو به اسم تو مي شناسن.هر جا مي ريم مي گن هيئت رسول عرق خور اومد.ساكت نشست به اين ور اون ور نگاه كرد.يهويي گفت مگه هر گله سگ نمي خواد بزاريد منم سگ گله حسين باشم.از اون طرف گفتن سگي بي حيا مثل تو نمي خواهيم.يهويي بلند شد گفت حسين چهل ساله تو عرق خونه كسي جرئت بي حرمتي به من رو نكرده بود.ولي تو ميخونه تو حرمت من رو شكوندند.رفت خونش و درشو بست. هيچي نمي خورد فقط كارش گريه كردن بود.شب عاشورا امناي مسجد مي خوابه خواب ميبينه روز عاشوراست همه خيمه آتيش گرفته،ميگه جلوتر رفتن ديدم يكي از ياران آقا سگي با قيافه رسول داره دنبالم مي كنه.از خواب برخاستم صبح زود رفتم دم در رسول،جلو در رسول ديدم شلوغه، همه بزرگان مسجد اونجا جمع شده اند، همه يه خواب ديده بودند، در رو زديم رسول اومد دم در.گفتيم رسول بيا برگرد به مسجد، گفت شما كه منو خودتون بيرون كرديد راستشو بگين چطور شده اومدين منو ببرين.خواب رو تعريف كرديم.سرشو درشو كوبيد به ديوار دم در.گفت حسين مگه عرق خور را هم دوست داري؟ اگر ميدونستم عرق خور را رو دوست داري. من اصلا عرق نمي خوردم...

از زبان برادر كوچيكترم!   نادر حبيبي  21/9/88

 

 


 

 
 
 

در باب بهترین دوستم!!! شنبه بیست و یکم آذر 1388
 

كجايي سادگي؟!

انسان در کل موجود عجیبیه، یعنی یه جورایی غیرقابل پیش بینی و قابل تغییر تا 180 درجه(در جوامع پیشرفته تا 360 درجه هم دیده شده) در واقع همین قدرت فکر و تصمیم گیری در انسان همانطور که باعث پیشرفتهای عظیمش میشه یه جاهایی معکوس عمل میکنه و بیشتر وقتها اون رو از حرکت به جلو بازمیداره. صحبت از نامردیه اونم از نوع مدرن و امروزیش.

خیلی دردناکه وقتی با کسی در نهایت صداقت و سادگی برخورد میکنی ولی طرف انگار نه انگار، همون گندکاریهای خودش رو انجام میده ککش هم نمیگزه(اصلا چرا بگزه؟!)

متنفرم از حساب و حسابگری در روابط بین دو دوست، چی میشد وقتی دو دوست به هم میرسیدن در سلام کردن به هم تنها منظورشون همون سلام باشه نه اینکه بعدها بشینی با خودت تحلیلش کنی ببینی که بعله سلام طرف از صدتا نیش و کنایه و ناسزا بدتر بوده و بعدش هم هی به خودت بگی مگه من چیکار کردم که طرف اینجوری برخود کرد(همون خوردن ارث باباش و این صحبتها...).

بعله اینجوریه، دنیا همینه، تا بوده همین بوده.

این اواخر یه جورایی رفتار خودم رو در مقابل بعضی اشخاص کمی تا اندکی(همون خیلی زیاد!) تغییر دادم تا گوشی دستشون بیاد که بعله ما هم فهمیدیم دنیا دست کیه، دیگه از صداقت در روابط با جنابعالی خبری نیست، چون خودت خواستی، چون لیاقتش رو نداشتی و نداری، همینه که هست، تا رفتارت رو درست نکنی از دوستی صادقانه خبری نیست(یکی زدی دو تا خوردی) ولی مگه از رو میرن لامصبها!

همیشه سعی کردم اگر حتی با کسی در حد سلام و احوالپرسی هم رابطه دارم اگر موقعی کمکی خواست دریغ نکنم، با دوست صمیمی که دیگه فبها، دوست ندارم در روابط دوستانه آدم حسابگری باشم اما تازه فهمیدم که مجبورم حسابگر باشم، مجبورم چون ضرر کردم منظورم ضرر مالی نیست دوستی رو با مادیات نمیشه سنجید، تاوان کارهای نکرده ای رو پس دادم و خیلی برام گران تمام شده، وقتی از دوستی اینچنین ضربه بخوری انگار  در درونت چیزی گم کردی، چون وقتی با کسی دوستی در قلب و روحت جایگاهی برای او کنار میگذاری و روز به روز این جایگاه رو مستحکمتر میکنی، در واقع احساس میکنم جایگاهی در قلب و روحم خالی شده و دیگر متعلق به آن دوست نما(همون تماشاگر نما در فوتبال) نیست، چه بهتر، جایگاهی که به جای اعتماد و دوستی با دروغ و دشمنی پر بشه، همون بهتر که وجود نداشته باشه.

نمیگم که من از فرشتگان آسمان هفتم پاکترم، ممکنه در روابط دوستانه همگی اشتباه کنیم اما اشتباه عمدی و سهوی دو مقوله ی 100 درصد متفاوتند که دومی هیچگاه به دشمنی تبدیل نمیشود.

البته شاید(شاید که نه حتما) تقصیر از خود من هم باشد، به هرحال خود انسان به سمت دوستانش جذب میشود اما کاش قبل از جذب شدن مدت زمانی را به محک زدن بپردازد، چیزی که من تا به امروز انجام نمیدادم و حالا که ضرباتش رو خوردم حسابگر شده ام.

باور کنید صد سال تنهایی می ارزه به 10 دقیقه دوستی با دوست نماها.

تا به امروز تعداد دوستان واقعیم از انگشتان دست تجاوز نمیکند کسانی که سالهاست آنها را میشناسم و در این سالها همواره بدی از آنها ندیدم. امیدوارم حسابگر باشید تا گرفتار نشوید.(این جمله آخر حالم رو گرفت.....ولی چاره چیه؟! امان از دست روزگار!)

عادل حبيبي 18/8/88


 

 
 
 

جامعه قمارخانه نیست که آینده اش را به شرط چاقو به حراج بگذاریم پنجشنبه نوزدهم آذر 1388
 

دنیا نمی ایستد٬ اما می خواهیم دنده را معکوس کنیم و به عقب برویم٬ بدون آنکه دره را در آئینه ببینیم که سقوط ما را پیشاپیش به تماشا می گذارد. گاهی بلاهت آدم را به حیرت می اندازد. بلاهتی که از شدت پرگویی٬ از نفس می اندازد خود را. ترسی که از خود نمی ترسد هیچ ربطی به شجاعت ندارد. شجاع بودن قبل از هر چیز خودآگاه بودن است. کسانی که تنها با آنچه می طلبند دست به عمل می زنند٬ بدون آنکه به پس و پیش خواسته و عمل شان بیاندیشند٬ خود را مضحکه تاریخ می سازند. اراده اگر توسط عقل سلیم رام نشود هم جهان را ویران می کند و فاعل اش را. جامعه قمارخانه نیست که آینده اش را به شرط چاقو به حراج بگذاریم و با گردن ستبر روی توان و زور بازوانمان شرط ببندیم. حتی لات های با هوش که متعلق به خاطره های دورند٬ از قبل دور و بر خود را می پائیدند و نگاهی به قد و بالای حریف می اندختند و بعد گرد و خاک بلند می کردند و یا راهشان را می گرفتند و به هزار بهانه به خانه بر می گشتند.

گیریم که به اخلاق٬ منش پهلوانی و یا باورهای دینی اعتنایی نداریم و به آنجایی رسیده ایم که "هدف وسیله را توجیه می کند" سرمشق ما شده است٬ ولی وسیله ای که ما را به هدف نمی رساند بلکه آنرا از دسترسمان هم دورتر می کند٬ چرا این چنین در مشت های گره کرده مان باقی می ماند؟ آزمودن را باز آزمودن خطاست. راهی که مدام می رویم و باز به کوچه بن بست می رسیم. باید به خود شک کنیم که چراغ عقل مان روشن باشد. تاریخ را بی خردی های زیادی ساخته است. مقدمه بی خردی دروغگویی به خود است و نه لزوما به دیگران. دروغ هایی که جز خودمان٬ کسی را فریب نمی دهد. آنکه در مسند قدرت نشسته است٬ حق ندارد بازیگوشانه تصمیم بگیرد و هیچ مسئولیتی هم در قبال آن بر عهده نگیرد. ما بر آنیم در این کشور زندگی کنیم و می خواهیم آینده میهن مان را در صلح و آرامش و نه در دیالکتیک زور و طغیان بسازیم٬ نمی توانیم سکوت کنیم تا کسانی بازیگوشانه هم خود را نابود کنند و هم دیگران را.

بنظر می رسد در دیار خود غریبه شده ایم. بدون آنکه مهاجرت کنیم فضای جامعه را نمی فهمیم. گویی در خوابی زندگی می کنیم که خیال بیداری ندارد. خود فرمانی دارد بیداد می کند. هیچ گفتگویی ممکن نیست. میانمایگی دارد جای اندیشه ورزی را می گیرد. بازی سفید و سیاه دیدن دارد رواج می یابد. لجبازی و لجاجت از مرزهای خود نیز می گذرد و با در آمیختن با بلاهت٬ جهان را در آشوبی ابدی رها می کند. ما حرفی داریم. حتما شما هم استدلالی. اگر بجای بیان گزاره های مفهومی٬ زورتان را به رخ می کشید قبل از هر چیز دارید تکلیف همه را روشن می کنید٬ دیگر حرفی برای گفتن ندارید. مشکل آنست که به آهستگی مخالفانتان را هم شبیه خود می کنید. چون دیگر همه یقین می کنند جواب زور٬ زور است. ولی ما٬ مایی که می نویسیم٬ نباید بگذاریم کار به آنجا بکشد. میراثی که به ما از گذشته ها رسیده است اصلاح می طلبد نه به آتش کشیده شدن را. اگر شما در خطاهای تان مصرید ما هم در هشدار دادن هایمان اصرار می ورزیم تانسل های آینده بدانند آنچه گفتنی بود گفته شد. گوشهای ناشنوا و چشمهای نابینا نخواستند ببیند و بشنوند و شد آنچه نباید بشود.

محمد آقازادهhttp://aghazadeh.blogfa.com


 

 
 
 

بی صدا سه شنبه هفدهم آذر 1388
 

بی صدا

از راهی که آمده ام بر میگردم، اطرافم را دیوارهای سفید و خاکستری فراگرفته اند که گاهی شک میکنم رنگ واقعی آنها سفید است یا خاکستری؟! راه را پایانی نیست و یا اگر هست خیلی طولانی است.

باز میگردم و صورتهای خندان نقش بسته روی دیوار را نگاه میکنم، چقدر خوشحالند، یعنی در این دنیا غمی ندارند؟! به این سوال بی جواب اعتنایی نمیکنم و به راه خودم ادامه میدهم اینجا همه شاد و با نشاط هستند اما انگار جای من آنجا نیست با اینکه کسی تذکری نداده اما حس میکنم اینجا زیادی هستم و با قوت گرفتن این حس عزم خودم را برای بازگشت بیشتر جزم میکنم، طولی نمیکشد که به نقطه ای میرسم که دیگر دیوارها خاکستری و سفید نیستند، همه جا تیره و تار است، تیره تر از تیرگی، دلهای گرفته و ماتم زده، عجب جای بی صفایی است اما با همه ی بی صفاییش اینجا راحتترم، دیگر عجله ای برای بازگشت ندارم همانجا مینشینم و اشکال روی دیوار را نگاه میکنم، کسی از دوردستها، جایی که گویی مرز سفیدی و تیرگی است نام مرا فریاد میزند، من هم با اینکه اورا نمیشناسم ناخودآگاه نامش را صدا میزنم، عجیب است او همنام من است اما به جلو که میاید خود خود من نیست، من از او زشتترم، او از من باطراوتتر است، آری او را میشناسم، مدتهاست خبری از او ندارم، دوباره مرا به مرز روشنایی میکشاند و این قصه مدام تکرار میشود.

حالا به روشنایی عادت کرده ام اما هرازگاهی یادی از دالانهای تیره میکنم هرچند زیاد به آنجا نمیروم اما چه بخواهم و چه نخواهم بخشی از وجودم آنجا اسیر شد و ماند.

 

 

عادل حبيبي6/7/88

 


 

 
 
 

من يه ديكتاتورم! یکشنبه پانزدهم آذر 1388
 

من يه ديكتاتورم!

توی خیابان بی هدف قدم میزنم، باران نم نم میبارد و از برخورد قطرات به صورتم لذت میبرم، از نادرترین اوقاتی است که به گذشته و آینده فکر نمیکنم، فقط از باران لذت میبرم و ذهنم خالی است، خیلی خالی، انگار همین الان متولد شده ام و با تعجب به این دنیا و اطرافم نگاه میکنم، ویترین یک مغازه ی کتاب فروشی من را به خودش جذب میکند، با دیدن کتاب گزیده ی اشعار شهریار که انصافا جلد زیبا و صحافی قرص و محکمی دارد به یاد عزیزی می افتم که بسیار به اشعار این شاعر گرانقدر علاقه داشت، به عزیزی که دیگر اورا نخواهم دید، به عزیزی که هروقت و هرکجا به یاد او هستم و خواهم ماند. ناخودآگاه میخواهم به داخل مغازه بروم و کتاب را جهت هدیه دادن بخرم اما ناگاه به یاد می آورم که دیگر اورا نخواهم دید، بغض عجیبی گلویم را میفشارد و پاهایم برخلاف میلشان از رفتن به داخل مغازه سرباز میزنند.

امروز بیست و پنجم آبان است و برای من روز بخصوصی است، در تنهایی خودم و در دل خودم جشنی به پا کرده ام و با رفیق همیشگیم، تنهایی، به پایکوبی مشغولم. او میخندد و من میخندم، او گریه میکند و من آرامش میکنم، او به پرواز در می آید و من با بالهای شکسته تنها پریدن اورا نظاره میکنم.

می دانی؟! حتی تنهایی هم تحمل همنشینی مرا ندارد.

از طرف دیگر یه دیکتاتور تمام عیار شدم، دارم سعی میکنم درزمان حال زندگی کنم و به همین خاطر خودم را مشغول نگه داشته ام و 24 ساعت شبانه روز رو تقسیم بندی کردم تا ذهنم طرف گذشته ها نره، دیگه تمام کلاسهای دانشگاه رو میرم و جیم نمیشم، شروع کردم به مطالعه درس هام و دستی هم در طراحی سایت بردم، خلاصه مشغول مشغولم و به هیچکدام از احساساتم اجازه نمیدم خودشون رو بروز بدن و دایم سرکوبشون میکنم، هرموقع یکیشون میخواد تراووش کنه سریع جلوشو میگیرم، اون میگه آخه دیکتاتور نامرد منم حق حیات دارم و من میگم بی جا کردی اینجا فقط من دستور میدم و بهترین تصمیم ممکن اینه که تا اطلاع ثانوی دوروبر من پیدات نشه! اینم یه دوره ای داره و تموم میشه ولی تا به حال هیچوقت نسبت به احساساتم اینطور بی توجه نبودم یعنی مجبورم بی توجه باشم وگرنه بیچارم میکنن.

 

 

عادل حبيبي 25/8/88

 


 

 
 
» عادل حبیبی
» امین کلخورانی خیاوی
» فرزاد رستمی
» رامین سلمانی
» مهدی عیوضی
» اکبر فیضی
» دوستت دارم
» صدرا شيمي
» بهترين سايت دانلود روي زمين
» سايت دانشجويان مشكين شهر
» وبلاگ اطلاع رسانی مهندس اسدی نماینده شهرستان مشکین شهر
» پسرانه ها
» اهل مشکین شهرم
» اردبیل شناسی
» نجوم
» ماهنامه آفتاب آذربايجان
» لحظه به لحظه
» وبلاگ دختران و پسران طرفدار ازدواج موقت در مشکین شهر
» بزرگترين سايت آموزشي و تفريحي خياو
» مهتاب لينك
» ميلادنانا تك رپر امارات
» دانلود جديدترين آهنگ هاي ايراني
» مهران بلاگ
» بهترين والپيرها و عكس هاي فوتبال
» دختر رويايي
» پسر ارديبهشتي
» از تنهايي خسته ام
» ورود افراد زير 18 سال ممنوع
» خياو-آقاي فرجي
» نرم افزار استثنايي+10ساعت اينترنت رايگان
» عسل
» آرزو دختر روياي من
» ساوالان
» ديوانه عاشق
» آموزش و ترفندهای کامپیوتر
» آذربايجان سئوگيسي
» مناظر طبيعي مشكين شهر
» آنا وطنیم سنا فخر ادیرم
» .::پاتوق برو بچ باحال شیرازی::.
» ۩۞۩ همه چی در مورد چییییز۩۞۩
» ثبت نام رایگان::قرعه کشی ۸۰۰ دلاری و ۳۰۰۰ دلاری
» بپر بپر
» آموزش زبان انگليسي
» بخش داستان وبلاگ
» دانلود رایگان موزیک ،عکس،فیلم،اس ام اس های توپ
» آي پارا
» دل پاییزی
» worldcup 2010
» ×.×.ضد دختران.×.×
» جوكهای تصويری
» رقص شيطان
» ترینر،آهنگ رپ،و..........
» ورزش-اینترنتی
» زبان تركي و قشقايي
» جسم خاک از عشق بر افلاک شد
» شیوا
» توپ ترین وبلاگ
» جاموش اولن روستای زیبای من
» محله ی دخترای پارتوا
» من یه آشغالم
» ساخت لوگو و بنر رایگان
» معرفی شاعران نامی
» طرفداران فوتبال مدرن كامپيوتري(PES2008)
» آذر مغان
» اولدوزلار
» تئهران اوشاقلاری
» دانلود كليپ براي موبايل+18
» همه چيز(all things)
» عکس های پروچیستا
» بدبخت روزگار(اروميه)
» هميشه تنها
» آزاد آذربايجان
» دلاور آذربایجان
» آيتان تبريزلي(آذر اوغلو)
» سنسيز نجه ياشاييم من... نجه؟
» گالري قالب وبلاگ
» پچ هاي فيفا و ساكر 7
» آیردز اولادی آنادان
» نسرین متولد ماه آذر
» دبیرستان دخترانه ایمان حسین آباد
» آموزش ،ترفند،موبايل،كامپيوتر و ...
» آز ياشا آزاد ياشا اينسان ياشا
» آذربایجان ادبیاتی
» لیست وبلاگ نويسهاي ترک ايران
» آهنگ هاي تركيه
» یاشاسین تورک دونیاسی
» یاشاسین آذربایجان
» یاشاسین وارلیغیمیز
» تبریزیم
» türk qızı
» دوزلي اوغلان
» دانشجويان مشكين شهر
» قالب هاي مژگان
» وبلاگ پزشکی مشگین شهری ها
» بی تو هرگز 2
» بیایید مملکت را از لجن در بیاوریم!!
» MoIگروه نرم افزاری
» تو را من چشم در راهم
» شهتاب
» شعر چلنگی
» کوروش کویر یکی از شاهان خونریز پارسیان
» مجله فرهنگی علمی و...
» Sətirlərin maviliyində
» مجوعه آثار ادبي خودم
» باشگاه فرهنگی ورزشی صنعت مس رفسنجان
» بارسلونا سلطان اروپا
» جيزما قارا
» مطبوعات محلي مشكين شهر
» دختر های خوب
» دختري نيازمند كمك
» طراحي لوگو و بنر رايگان
» فروش جزوات ارشد رشته مکانیک ساخت و تولید
» ترک زبانان ایران
» مجله اینترنتی خیاو(مشگین شهر)
» ین همه سختی برای تو
» جوكهای تصويری
» بیا تو ببین چه خبره...
» دکتر احمد عطامهر
» كانون تبليغاتي مشكين شهر
» .::داستان های کوتاه فارسی::.
» فوتبال ایران از شبکه جهانی LIVE
» حق انسانیم را خواستم پان فارس چشمهایم را...
» سئوگي دونياسي
» یاپراق توکوندوسو
» آذربایجانین چاغداش ادبی وئبلاگی
» جیک جیک
» ساسوشا
» " گوندش "
» بــــــرتــــــریــــــــن دوســـــــــت
» گلچین
» نه لر گوردوم بو دونيادا
» بزرگترين مركز موبايل ايران
» فوتبال اروپا
» یاشاسین تورک میلتیم
» دوشرگه dusharge
» چوخورلار
» چاغـــــــــداش ادبیات
» الاغ...دوست دارم می فهمی!
» چاغمور
» سيمرغ و سي مرغ
» مارال جون
» وبلاگ تخصصی موبایل
» ترفندستان
» قاصدک
» یاپراق توکوندوسو
» دست نوشته های دختر عاشق
» دوشرگه(تورکی لاتین یازیسنان)
» سفارش کد آهنگ
» سبلان
» بی تو هرگز
» FIRE Girl
» مایاک
» شعره اوچان قانلی دیلیم
» اخبار اردبیل
» عکسهای مشکین شهر
» تورک اوغلو
» مشگین آیناسی
» صادق هدایت نویسنده توانای ایرانی
» صادق هدایت
» سکوتم از رضایت نیست!دلم اهل شکایت نیست!
» سکوتم از رضایت نیست!
» خاندان پهلوی
» تير آهن 18
» فانوس شکسته
» یاری یول
» در اینجا هر چه بخوای هست
» باشگاه شهرداری لاهیجان
» بارانا
» خیاو روز آنلاین
» دانلود کلیپ عکس فیلم اس ام اس...
» دانلود آزاد
» سمپاد آمل
» شرکت یاشیل نت
» ( kiyan xiyav )
» شمارش معکوس برای انفجار نوشته هام...
» عکس دختر ایرونی
» DVB
» سوزون سوزو
» Roozegare gharibist nazaninam
» باشگاه شهرداري لاهيجان
» لینک باکس مشکین و دوستیابی همشهریها
» دانلود جدیدترین نرم افزارها و بازی های کامپیوتری
» احساسات یه پسر19ساله
» حامیان احمدی نژاد در مشکین شهر
» مهرداد
>
  RSS 2.0  
با عضویت در خبرنامه خدمت بی منت از مزایای اینترنتی وبلاگ بهره مند شوید





Powered by WebGozar


داستان.عکس خفن.دانلودستان

RMadridFC منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس