دنیا نمی ایستد٬ اما می خواهیم دنده را معکوس کنیم و به عقب برویم٬ بدون آنکه دره را در آئینه ببینیم که سقوط ما را پیشاپیش به تماشا می گذارد. گاهی بلاهت آدم را به حیرت می اندازد. بلاهتی که از شدت پرگویی٬ از نفس می اندازد خود را. ترسی که از خود نمی ترسد هیچ ربطی به شجاعت ندارد. شجاع بودن قبل از هر چیز خودآگاه بودن است. کسانی که تنها با آنچه می طلبند دست به عمل می زنند٬ بدون آنکه به پس و پیش خواسته و عمل شان بیاندیشند٬ خود را مضحکه تاریخ می سازند. اراده اگر توسط عقل سلیم رام نشود هم جهان را ویران می کند و فاعل اش را. جامعه قمارخانه نیست که آینده اش را به شرط چاقو به حراج بگذاریم و با گردن ستبر روی توان و زور بازوانمان شرط ببندیم. حتی لات های با هوش که متعلق به خاطره های دورند٬ از قبل دور و بر خود را می پائیدند و نگاهی به قد و بالای حریف می اندختند و بعد گرد و خاک بلند می کردند و یا راهشان را می گرفتند و به هزار بهانه به خانه بر می گشتند.
گیریم که به اخلاق٬ منش پهلوانی و یا باورهای دینی اعتنایی نداریم و به آنجایی رسیده ایم که "هدف وسیله را توجیه می کند" سرمشق ما شده است٬ ولی وسیله ای که ما را به هدف نمی رساند بلکه آنرا از دسترسمان هم دورتر می کند٬ چرا این چنین در مشت های گره کرده مان باقی می ماند؟ آزمودن را باز آزمودن خطاست. راهی که مدام می رویم و باز به کوچه بن بست می رسیم. باید به خود شک کنیم که چراغ عقل مان روشن باشد. تاریخ را بی خردی های زیادی ساخته است. مقدمه بی خردی دروغگویی به خود است و نه لزوما به دیگران. دروغ هایی که جز خودمان٬ کسی را فریب نمی دهد. آنکه در مسند قدرت نشسته است٬ حق ندارد بازیگوشانه تصمیم بگیرد و هیچ مسئولیتی هم در قبال آن بر عهده نگیرد. ما بر آنیم در این کشور زندگی کنیم و می خواهیم آینده میهن مان را در صلح و آرامش و نه در دیالکتیک زور و طغیان بسازیم٬ نمی توانیم سکوت کنیم تا کسانی بازیگوشانه هم خود را نابود کنند و هم دیگران را.
بنظر می رسد در دیار خود غریبه شده ایم. بدون آنکه مهاجرت کنیم فضای جامعه را نمی فهمیم. گویی در خوابی زندگی می کنیم که خیال بیداری ندارد. خود فرمانی دارد بیداد می کند. هیچ گفتگویی ممکن نیست. میانمایگی دارد جای اندیشه ورزی را می گیرد. بازی سفید و سیاه دیدن دارد رواج می یابد. لجبازی و لجاجت از مرزهای خود نیز می گذرد و با در آمیختن با بلاهت٬ جهان را در آشوبی ابدی رها می کند. ما حرفی داریم. حتما شما هم استدلالی. اگر بجای بیان گزاره های مفهومی٬ زورتان را به رخ می کشید قبل از هر چیز دارید تکلیف همه را روشن می کنید٬ دیگر حرفی برای گفتن ندارید. مشکل آنست که به آهستگی مخالفانتان را هم شبیه خود می کنید. چون دیگر همه یقین می کنند جواب زور٬ زور است. ولی ما٬ مایی که می نویسیم٬ نباید بگذاریم کار به آنجا بکشد. میراثی که به ما از گذشته ها رسیده است اصلاح می طلبد نه به آتش کشیده شدن را. اگر شما در خطاهای تان مصرید ما هم در هشدار دادن هایمان اصرار می ورزیم تانسل های آینده بدانند آنچه گفتنی بود گفته شد. گوشهای ناشنوا و چشمهای نابینا نخواستند ببیند و بشنوند و شد آنچه نباید بشود.
محمد آقازادهhttp://aghazadeh.blogfa.com